|
|
|
|
|
ضمن عذر خواهی از همکاران گروه ریاضی راهنمایی شهرستان بیرجند به دلیل وقفه ی ایجاد شده در برگزاری دوره ی ضمن خدمت بررسی کتاب سوم طبق برنامه ی ارسال شده به مدارس شروع مجدد به قرار زیر می باشد:
دوشنبه ۶/۳/۸۷ خواهران هنرستان رسالت ساعت ۴ بعد از ظهر سه شنبه ۷/۳/۸۷ برادران هنرستان رسالت ساعت ۴ بعد از ظهر لازم می دانم مجددا از کلیه دوستانی که در این مدت با ما همراهی نمودند تشکر و قدردانی نمایم. علیرضا تنهایی |
||
|
|
|
|
|
و باز هم در ادامه پستی که قولش را داده بودم:
هنگامی که دست روزگار سنگین و شب بی آواز است، زمان عشق ورزیدن و اعتماد است. و چه سبک است دست روزگار، و چه پر آواز است شب، هنگامی که آدمی عشق می ورزد و به همگان اعتماد دارد. صفحه ۴۶ |
||
|
|
|
|
|
دیروز به نام معلم نامگذاری شده بود. روز کاری من نیز بود درابتدای ورود به هر کلاس بچه ها ابراز احساسات می کردند و تبریک و ... و سپس من هم به این بهانه برایشان کمی صحبت می کردم. دو ساعت آخر درمدرسه "عبدالعلی بیرجندی" درس داشتم. فضای جالبی در مدرسه ایجاد کرده بودند. با کلاس 103 درس داشتم. وارد کلاس که شدم جا خوردم؛ بچه ها سنگ تمام گذاشته بودند. یکی از دانش آموزان به نیابت تبریک گفت و من هم همان صحبت هایی که در دو کلاس قبلی ام کرده بودم را برای آنها تکرار کردم. سپس یکی از دانش آموزان مطلب جالبی خواند و بعد از او یکی یگر از بچه ها یک شعرخوب با ریتم و آهنگ بسیار زیبا خواند. سپس شربت و شیرینی که آماده کرده بودن را تعارف کردند . در آخر تشکر زیادی از آنها کردم و گفتم عمل شما یک نوع بسیار زیبا از تشکر بود. و بنده ای که می تواند از انسانی تشکر کند مطمئنا می تواند شکر خدا را نیز به جا آورد. و اما خلاصه صحبت های من : من هم شاید بر خلاف عرف باید به شما تبریک بگویم این روز و همه ی روزها را. همانطور که امروز به طور نمادین روز معلم نامگذاری شده است من هم شاید معلمی نمادین باشم. تجربیاتی که سر کلاستان کسب کرده ام از برکت وجود یک یک شما بوده پس به نوعی شما نیز معلمم بوده اید. شما و من به جز معلمینی که پا به کلاس می گذارند ، به مصداق سخن معروف مولا علی ،معلمین زیاد دیگری داشته ایم و داریم که شاید برایمان ناشناخته باقی مانده اند. در رأس آنها پدر و مادرو سپس ... به عنوان مثال در اتوبوس کنار فردی می نشینیم که اسم و رسم او را نمی دانیم ولی نوع نگاه او ،نوع لباس پوشیدنش ، طرز برخوردش و ... به گونه ای ست که ما را تحت تأثیر قرار می دهد حال یا تأثیر مثبت و یا تأثیر منفی . پس او هم دیگر معلممان شده است؛ معلمی ناشناخته. سپس به طور تکراری مختصرا در مورد تعدادی از بزرگ معلمان تاریخ بشریت صحبت کردم و به آن ها گفتم که امیدوارم آنچنان خودمان را تمرین دهیم که یادمان باشد هر روز، روز معلم است و ما هم در حال یادگیری. و... عصر روز پنج شنبه هم به سر خاک برادرم رفتیم . احساس عجیبی داشتم. سالهایی که رضا مدیر مدرسه بود مرا به بازار می برد و می گفت چون اغلب همکارانم خانم هستند تو کادو انتخاب کن . ولی باید اعتراف کنم سلیقه اش خیلی از من بهتر بود. ... سال گذشته که خود تدریس می کرد بچه ها با نامه هایی که برایش نوشته بودند غوغا کردند و امسال روز معلم جسمش بین ما نبود .نمی دانم شاگردانش چه کردند. ولی من انگار معلمی را از دست داده ام که می توانستم خیلی بیشتر از وجودش استفاده کنم. با روحش عهدی بستم و ..... روح همه ی معلمین از دست رفته شاد و غریق رحمت الهی باد. |
||
|
|
|
|
|
در ادامه پستی که قولش رو داده بودم:
دیشب به خود گفتم: ذهن طبیعی گیاه در میانه ی زمستان به یاد تابستان گذشته نیست بلکه متوجه بهاری است که از راه می رسد. حافظه ی طبیعی گیاه روزهایی را که گذشته اند به یاد نمی آورد، بلکه از روزهایی که در پیش اند خبر می دهد. اگر گیاه از آمدن بهار اطمینان دارد، و با رسیدن آن خود از درون خویشتن سربلند می کند، پس چرا من، که گیاهی انسانی هستم، از آمدن بهار مطمئن نباشم، که با سر رسیدن آن خود را به ثمر رسانم؟ ...، شاید بهار، در این زندگانی نیست. این زندگانی شاید چیزی جز زمستان نیست. صفحه ۱۰۰ |
||
|
|
|
|
|
در ادامه چند پست قبل (یاد رضا) که قول داده بودم ،گزینه نامه ی زیر را به نظرم جالب آمد ،شما نیز بخوانید:
فکر خدا نزد هر انسانی متفاوت است و هیچ کس هرگز نمی تواند آیین خود را بر دیگری تحمیل کند. صفحه ۲۴ |
||
|
|
|
|
|
ساعت پنج ونیم عصر است و همه ی اهل خانه به سر مزار برادرم رفته اند و من چون صبح رفتم ماندم تا کمی خلوت کنم. ... فکر می کنم در این تنهایی سخنم به درازا کشد.؛ پس بقیه را بهتر است در ادامه مطلب بخوانید. ادامه مطلب |
||
|
|
|
|
|
الان از کلاس اول دبیرستان بنت الهدی تعطیل شدم. حل معادله ی درجه ی دوم را به روش کلی به آنها درس دادم و تقریبا اواخر کلاس بود که نمونه سوال به دانش آموزان دادم حل کنند و یکی یکی پای تخته حل می کردیم. ضمن اینکه بچه ها حل می کردند من راه می رفتم و به آنها سرکشی نیز می کردم. به دیوار ته کلاس دو برگه A4چسبانده بودند که نظر مرا جلب کرد. چون خیلی ریز نوشته بود باز کردم و خواندم، بعد از حل تمرین آن را برای بچه ها نیز خواندم . یکی از آنها گفت از اول سال آنجا بوده است از کتاب دینی ما هم هست ولی چطور شما الان متوجه آن شدید؟ و ما هم بیشتر الان آن را فهمیدیم؟ گفتم نشانه های زیادی اطرافمان است که گاهی دقت انسان به آن ها بیشتر می شود. به این امید که بیشتر به زیباییهای اطرافمان دقت کنیم و در جهت نزدیکتر شدن به کمال از آنها استفاده نماییم. و اما آن نوشته : گام نخست: با نگاهی ژرف به زندگی، می کوشم هدف های خود را بهتر بشناسم و معرفت خود را به خدا افزایش دهم، خدایی که تقرب به او نهایت مقصود است. برای این شناخت هم از خودش یاری می جویم و هم به زندگی کسانی نظر می کنم که او را به خوبی شناختند و در جوار آن محبوب یگانه و معبود حقیقی به سرور و سربلندی جاوید رسیدند، یعنی رسول خدا و اهل بیت پاک آن حضرت که سلام و درود خدا بر همه ی آنان باد. خدایا سعی خواهم کرد در ترنم عاشقانه ی همه روزه ام این عبارت ملکوتی را با همه ی وجود ادا کنم که: «ایاک نعبد و ایاک نستعین» گام دوم: می کوشم ایمان و دلبستگی خود را به خدای مهربان که مقصد و مقصود من است ، به راه کمال و سعادت جاودان، و به راهنمایان و اسوه های بزرگ انسانی روز به روز تقویت کنم. خدایا قلبم را منزلگاه خود قرار ده و جانم را به محبتت آمیخته نما. ( این نوشته تقدیم به همه ی معلمینم و شاگردان و در آخر به روح بلند برادرم با اینکه سنش از من کمتر بود ،خیلی چیزها از او فرا گرفتم و به نوعی معلمم بود.) |
||
|
|
|
|
|
روز 29 فروردین برادرم درکمال ناباوری همگی ما با این دنیا وداع کرد.یک هفته در بیهوشی به سر برد.از روز اول این حادثه تا به امروز در من روحیات مختلف و غیر قابل بیان ( و شاید باورنکردنی برای بسیاری از اطرافیانم ) ایجاد شده است....
ساعت شش ونیم بعدازظهر دوشنبه نهم اردیبهشت است. پدر ، مادر و بقیه ی اعضای خانواده به سر خاک رضا رفته اند و من به اصرار خودم بر خلاف عقیده ی بعضی با آن ها نرفتم. و مشغول خواندن کتابی شدم که دیروز به طور تصادفی پشت ماشین آقای رضا کاظمی <<یکی از صمیمی ترین دوستان رضا >> دیدم . معرفی کتاب : دلواپس شادمانی تو هستم – گزینه نامه های عاشقانه ی جبران خلیل جبران و ماری هاسکل – ترجمه ی مجید روشنگر مترجم در ابتدای کتاب به معرفی جبران پرداخته و بعد از آن گزینه ی نامه ها را آورده است و در آخر کتاب نیز در چهار صفحه مطلبی تحت عنوان «خاموشی خلیل جبران» را قرار داده است. تصمیم گرفتم با اجازه ی ناشر، چند تا از صفحات این کتاب را که در این لحظات تنهایی برای خودم یادداشت کردم را به ترتیب در وبلاگ با عنوان خود کتاب قرار دهم. «مطلب هر صفحه تقریبا کوتاه است.» پیشنهاد می کنم دوست داران کتاب را تهیه کنند. تقدیم می کنم به همه ی دوستان و آزاد مردان و آزاد زنان و به روح بلند برادر بزرگوارم. و اما اولین : انسان می تواند بی آنکه انسانی بزرگ باشد، انسانی آزاده باشد. اما هیچ انسانی نمی تواند، بی آنکه آزاد باشد، انسان بزرگی باشد. صفحه ی 20 |
||
|
|
|
|
|
مرگ است کاروان که به مصر آرد
از چاه طبع یوسف کنعانم مرگ است دستبرد خزان؟ زنهار کی زین خیال خام هراسانم مرگ است نوبهار و پدید آرد صد رنگ گل به طرف گلستانم من خسته مرگ خضر مبارک پی من تشنه مرگ چشمه حیوانم الهی قمشه ای |
||
|
|
|
|
|
نفس نکشیدن آزاد کردن نفس از جزر و مد بیقرار است چنان که بالا برود و بگسترد و بی هیچ مانعی خدا را بجوید. - جبران خلیل جبران
" تسلیت بر ما ... و تبریک بر او... " با تشکر از همه ی دوستانی که در این مدت ابراز همدردی کردند. |
||